X
تبلیغات
خاطرات زندگی من

خاطرات زندگی من
زندگـــــــــــــــــــــــــی جنگ است و دیگر هیچ 

[ 92/10/24 ] [ 9:20 ] [ شیدای بی عشق ]
خیلی دلم ازت پـــــره ...


پای تو نشستم ، ببین که آخـــــــــــرش چی شد

آرزوهــــای قشـــنگم ، واســــه تو سهم کی شد

دلـــــــــمو شکستی و رفتی پی کار خــــــــــودت

اینـــــا تقصـــــــیر توئه ، اون دل بیـــــمار خـــــودت

دل بیـــــــــمار خــــــودت ...

خیلی دلم ازت پـــــره ، بد جــوری از تو دلخــــوره

یه روز تلافی می کنه ، دل از دل تو می بـــــــره

قلبمو پس فرستادی ، خوب خــودتو نشون دادی

من خــــودمم خسته شدم، پاشو برو ، تو آزادی 


می دونستم مــــــــزه ی عشقم ، دلتو می زنه

دل تو یه تیکه ســـنگه ، خب محـــــــاله بشکنه

تو رو دست کم گرفتم ، که این شد آخـــــــرش

هنــــوزم خاطرت اینجاست ، بیـــــا بردار ببـرش

بیــــــا بــــــردار ببـــــرش ...

خیلی دلم ازت پـــــره ، بد جــوری از تو دلخــــوره

یه روز تلافی می کنه ، دل از دل تو می بـــــــره

قلبمو پس فرستادی ، خوب خــودتو نشون دادی

من خــــودمم خسته شدم، پاشو برو ، تو آزادی

[ 92/03/21 ] [ 10:44 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

سلامی به گرمی بخاری های خونتون که تو این سرما هرچقدرم زیادش میکنید بازم گرم نمیشه

چندتا خبر دارم که نسبتا خوبهههههه

یکی اینکه دیگه ع موافقت کرد و هفته ای یکبار میریم خونه مادرش

وای که چقدر عالیه

مثل ی مهمون میریم و مثل ی مهمون برمیگردیم

خدایی خیلی خوبه اینطوری عزت و احتراممون دست خودمونه

البته بارم ی وقتهایی ی کارهایی میکنن ولی من برام مهم نیست

چون بسیار خوشبختم

تازه حس کردم و فهمیدم نه مادر شوهر بلده از مهمون چه جوری پذیرایی کنه

تازه ی وقتهایی بیشتر از ی هفته میشه و اونطوری بیشتر عزیز میشیم


خبر بدی اینکه انتر و شوهرش بعد از 1ماه هنوز نه زنگ زدن و تشکر کردن برای سوغاتیها

ولی بازم من مرام به خرج دادم

به شوشو گفتم زنگ بزن بهشون شب نشینی بریم خونشون

هنوز نرفته بودیم

از شوشو انکار از من اصرار

میگفت باز چه نقشه ای داری

گفتم نقشه چیه

خلاصه رفتیم

منم سنگ تموم گذاشتم (فکر کن اونا اومدن خونه جدیدمون ی دست استکان ایرانی اورده بودن برام فکر نکنم 10 تومنم بوده باشه) منم کادو خونشون ی زیر و رو شکلات خوری شیرینی خوری مارک سیلیکا که فکر کنم الان 30 تومن باشه رو بردم.

خلاصه رفتیم و انتر خودشو گرفته بود که حد نداشت اولش منم خواستم مثل خودش باشم بعدش گفتم بی خیال

بزار خوش بگذرونم.

در کل 1ساعت نشستیم. برادر شوشو 1000بار تشکر کرد که واقعا دلم براش سوخت .

ولی از انصاف بدوره که نگم پذیراییش خوب بوده.

راستی کل خونشم نگاه میکردی وسایل برادرشوهر بود اصلا جهاز نداشت ، هیچیییییییییی.

ویترینش که چهار تیکه بلور ایرانی بود، خوبه ی چیز بردم خارجی باشه .

وسیله برقیاش که چند تا تیکه بود اونم بی مارک و نشون.

دیگه یادم نمیاد .

فعلا خدانگهدار


[ 92/11/15 ] [ 10:48 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

از اونجایی که حال و حوصله ندارم چکیده اخبار میگم

مهمونی برگزار شد به بهترین شکل ممکن

همه چیز عالی بود

فرداش عازم سفر به کربلا بودیم

صبح رفتیم برای خداحافظی

انتر هم اونجا بود کلا سحر اومده بود خونه مادرشوهر

بعد رفته بود تو اتاق چپیده بود بالای 1000بار پدر شوهر رفته بود نازشو کشیده بود که بیاد باهم خداحافظی کنه

فکر کن دختره ورپریده هرچی خواسته بهم گفته بعد نازم داره

بالاخره در اخرین لحظه با کلی عشوه و کرشمه خرکی اومد جلو

منم سلام کردم و برای اینکه به همه نشون بدم ذات واقعی اونو رفتم روبوسیم کردم

وای که جه کار چندشی بود ، از دیدن سوسک چندش اور تر

بالاخره تا همینجا شد

از اون روز به بعد هم دیگه ندیدمش

نه از سفر اومدم اومدن نه حتی زنگ زدن

جالبه ادمی که ادعا داره خودش از همه بدتره

[ 92/10/21 ] [ 10:49 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

از همینجا از همه دوستان حلالیت میطلبم

انشالاه و به لطف خدا تاریخ 5 دی برای بار دوم عازم عتبات عالیات هستیم من و شوشو

باشد که این سفر پلی باشد برای زندگی بهتر

دوستانم هر بدی و خوبی دیدید حلالم کنید


[ 92/10/03 ] [ 16:28 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

امروز اومدم از شخصیت و فرهنگ پایین خانواده ع.ر تعریف کنم

شخصیتی که هرچی بیشتر میگذره لجن تر میشه طوریکه بوی تعفنش داره همه جا پر میشه

جریان از این قراره که بعد از روز عرفه من همه رو بخشیدم و دلم و پاک کردم و ادمها رو با دید بهتر تصمیم گرفتم بنگرم

طوریکه اگه انترم حرفی میزد بی خیالش میشدم و از کنارش رد میشدم طوریکه انگار اتفاقی نیافتاده

روزها گذشت من موقعیتم بالاتر میرفت وانتر و خانواده ع حسادتشون بیشتر میشد

بسکه ادمهای حقیرین.

ماشین خریدم به نام خودم ناراحت شدن ، سفر میرفتم ناراحت میشدم ، خونمو عوض کردم ناراحت میشدن

خلاصه چون این موقعیت ها هم پشت سر هم بود و جای نفس کشیدن نداشتن و مهلت تجدید قوا نبود

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر اون بالایی هم چیزی برام کم نزاشت

خلاصه تا ی روز قرار بود سفره ی بنده خدایی بریم

مادر ع ساعت 9.45 دقیقه زنگ میزنه کجایی کی میرسی ما دیرمون میشه باید زود بریم و از این جور حرفها

منم میگم باشه شما برید من خودم میام

ساعت 10 میرسم خونشون با توجه به تماس قبلش سریع میام تو اتاق که کارامو بکنم و منم زودی برم

نگو مادرشوهر عروس تو اون یکی اتاقن و هنوز نرفتن

دعوا از اینجا شروع میشه که چرا من نرفتم پابوسیشون

منم میگم خوب من فکر کردم رفتید

مادر ع که زبون نفهمه هی میگه نه تو منو دیدی و نیومدی سلام کنی اخرشم میگه تو مغروری تو فلانی و تو بهمانی

منم بهش میگم هرچی هستم الان خوشبختم و خداحافظ

ع که اینبار حق به من میده و از برخورد خانوادش ناراحت میشه تصمیم میگیرم دیگه ماهانه خانوادشو ببینیم

قضیه تا اینجا خوب بود 12 روز میگذره ما خانوادشو نمیبینیم

تا اینکه من تصمیم میگیرم ی تولد برای ع بگیرم و خانوادشو دعوت کنم

همه فامیل دعوت میشن جز پدر و مادر ع

زنگ میزنم انتر برای دعوت کردن قطع میکنه تلفون من اس میدم بهش و میگم

میگه من نمیتونم درس دارمو از این جور حرفها

بعد میگم باشه دیر بیا

خلاصه چون برنامه عوض میشه امروزبهش زنگ میزنم و اون میگه باشه بزار با فلانی هماهنگ کنم و بعدم میگه نمیتونیم بیایم و بهانه برادر شوهرشو میاره

حالا کل متن اس ام اس ها میزارم براتون برید ادامه




ادامه مطلب
[ 92/10/03 ] [ 16:28 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

امروز اومدم بگم فعلا همه چیز ارومه

منم با خودمم هم قسم شدم دیگه ع رو تحقیر نکنم

روز عرفه هم همشونو بخشیدم تا خدا خودش از سر تقصیراتم بگذره

بنابراین الان همه چی ارمهههههه

ما خیلی خوشبختیم

ههههههه

[ 92/07/27 ] [ 16:7 ] [ شیدای بی عشق ]

همسفر!

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

[ 92/07/07 ] [ 11:15 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

جمعه اومد و رفت

ولی یک روز کذایی دیگر به روزهای تلخ زندگی من اضافه شد

ولی اینبار روزی که جیغهای مادر ع تا پایان عمر طنین انداز در گوشم

همیشه وقتی میدیمش یاداون روزی می افتادم که با نگاهش داغونم کرد(روزی که خونه رو خریدیم) حالا از این به بعد وقتی صداش رو میشنوم یاد دیروز می افتم.

صبح داشتم به ع میگفتم که اگر بچم دنیا بیاد من هنر کنم کل داستان زندگیمو براش تعریف کنم دیگه فرصت به تعریف کردن شنگول منگول وسیندرلا نمیرسه.

اره اومدن هر از گاهی بحث بالا میگرفت و داغ میشد.

خیلی وقتها هم خانواده ع هیچ توجیهی نداشتن و سف سفده میکردن(نمیدونم درست نوشتم یا نه)

ی جا هم مادر ع امپر چسبوند تخته گاز رفت و از انتر دفاع کرد.

اینو میگن مادر شوهر که از عروس غایبش دفاع میکنه.

منم همش میخندیدم ، البته خنده هم داره ، نصبت 3به 1 بود.

خوب نتیجه بحث از این قرار شد که: 1- ع همیشه ملاحضه کار و همه باید ازش سوء استفاده کنن.

2- حالا ی روز اگه دری به تخته بخوره قراره 1/3 کمکی که به انتر کردن و به ما بکنن.

3- ما هیچ وقت نباید از انتر سر تر بشیم چون شوهر انتر پاچه پاره و گردن افتاده و اینطوری خانواده ع می افتن تو دردسر. (استدلال فقط داشته باشین)

اینم از جریان جمعه غروب

تا طوفان دیگر بدرود


[ 92/07/06 ] [ 14:0 ] [ شیدای بی عشق ]
سلام

وای چقدر این ع اذیت میکنه

هر روز ی بهانه میاره دیروز میگه من توافقی میخواستم ، حالا که مهر می خوای برو خودت اقدام کن.

بعد شب اس میزنه من طاقت دوریتو ندارم طلاق نمیدمت.

حالا من  بهش میگم باشه جهنم مهرمو قانونی میبخشم ولی راضی نیستم و گردنته ، بیا تمومش کنیم.

میگه نه اول برو به بابات بگو .

خلاصه بهانه الکی میاره.

میگه بابام خونه بخره به نام خودش میخره که تو ی وقت از چنگ من در نیاریش.

میبینید چنین شوهری دارم مننننننننننننننننننننننننن.

وای خدا خسته ام.

خلاصه دیروز نیومد و فعلا ی لنگ پا موندمممممممم.

من قصد برگشت ندارم ، چون شرایط کلا عوض شده.

راستی بابا جونشون پیغام دادن شما برید سر خونه زندگیتون من جمعه غروب میام حرف میزنم.

اخه یکی نیست بگه بابا بس حرف زدی و دروغ گفتی خسته نشدی.

ول کن دیگه.

بعد به پسرش میگه من وکیل آشنا دارم.

اخه بزار اون پسر فامیلهای بدبختتون رو اون ازاد کنه بعد به پسرت پیشنهادش بده.

اون اگه اینکاره بود که 1سال درگیر کار طلاق و مهر نبودین.

اخه پسر عمو ع که 1سال عقد بودن دارن جدا میشن و پسر عمه ع که 1سال تازه عروسی کردن دارن 9ماه دارن تلاش میکنن جدا بشن.

یعنی چنین خانواده ای دارن اینا.

حالا فکر کنید این مثلث با طلاق ع تکمیل میشه، ایشالاه تبدیل به مربع نشه چون اونوقت قرعه بنام انتر می افته.

ولی آی من حال کنم.

خوب تا جمعه ببینیم چی میشه.

البته اینو بگم من تصمیمم رو گرفتم و میدونم چه میخوام بکنم ولی متاسفانه اینجا نمیگم شاید ع هم ی خواننده باشه.

تا پستی دیگر بدرود


[ 92/07/03 ] [ 12:51 ] [ شیدای بی عشق ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

مینویسم از قصه زندگیم تا ثبت شود و همیشه بیاد بماند
برچسب‌ها وب
امکانات وب